محجوبه هروی:

این ملت من است که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده‌است
این مشتهای اوست که می‌کوبد از یقین
دروازه‌های بسته تردید قرن را

محجوبه هروی در سال ۱۳۲۴ قمری در بادغیس (از توابع سابق هرات) زاده شد و از پدرش فقه و صرف و نحو و ادبیات و علوم دینی و خوشنویسی آموخت. پدر وی ابوالقاسم‌خان، منشی سردار غوث‌الدین خان غوری، در زمان امیر عبدالرحمن خان بود. بنا به شرح حالی که خود نوشته‌است.
محجوبه از سن چهارده سالگی شعر می‌سرود. نخست عضو انجمن ادبی هرات شد و سپس به آموزگاری در مدارس دخترانه هرات پرداخت.
گرایشش به شعر گفتن با شنیدن اشعار مستوره غوری شکل گرفت و مدتی به طور مخفیانه سخن‌سرایی کرد. هنگامی که مستوره از وضعیت او باخبر شد یکی از غزل‌های خود را برای محجوبه هروی فرستاد تا آن را مخمس کند و صفورا موفق شد این کار را به خوبی انجام دهد و مورد تشویق مستوره و اطرافیان خویش واقع شود.

محجوبه پس از ازدواج همراه با شوهرش ساکن قبطی چاق در حومه هرات بود و در شرح حال خود نوشته‌است:
از انجمن ادبی کابل متشکرم که بسا عقده‌هایی که موقوف به فنون شعری است از مقالات برادران ادبی حل کرده‌ام، چرا که من عاجزه به واسطه عذر ستر و مقید بودن به شوهر، کسب کمالات خود را نزد دانشوران وطن تکمیل کرده نمی‌توانم و بهترین معلم و ادیب بعد از فوت پدر بزرگوارم مقالات جرائد، سالنامه‌ها و مجلات وطن بود که به من می‌رسید.
محجوبه هروی زندگی زناشویی خوبی با همسرش میرزا غلام نداشته و تا زمانی که شوهرش در قید حیات بوده او امکان شرکت در محافل ادبی را نداشته است
محجوبه هروی دیوانی با سه هزار بیت دارد.دیوان محجوبه هروی، در سال ۱۳۴۷ خورشیدی، توسط محمد علم غواص در هرات به چاپ رسید

شهر بر من تنگ شد آهنگ صحرا می‌کنم روی صحرا را ز اشک خویش دریا می‌کنم
در گلستانی که بر یاد رخت خوانم غزل بلبلان را بر نوای خویش شیدا می‌کنم
نیستم زاغ و زغن تا مایل سفلی شوم من همای اوج قدسم میل بالا می‌کنم
سرو چون قد می‌فرازد در میان بوستان من خیال قامت آن سرو بالا می‌کنم
من که مخمور نگاه نرگس مست توام کافرم گر التفات جام و صهبا می‌کنم
قامتت سرو و رخت گل، زلف سنبل، غنچه لب من تماشای گل و گلشن در اینجا می‌کنم
آه، یک غم نامه ما را نخواندی از غرور گرمن از بهر تو صد مکتوب انشا می‌کنم

روابط دوستی مخفی بدخشی و محجوبه هروی

سیده مخفی بدخشی ، فرزند محمدشاه بین سالهای ۱۲۵۸ الی ۱۳۴۲ خورشیدی درولایت بدخشان می زیسته و محجوبه هروی دختر سکندر خان نظام الدوله که بقول خودش ازخانوادۀ ( سرداران ترک) است ، در هرات بدنیا آمده وتا سال ۱۳۴۵ درولایت هرات امرارحیات نموده است.
اجداد مخفی بدخشی نیز ازامرای محلی بدخشان بوده و خانواده اش درعصرسلطنت امیرعبدالرحمن خان ازبدخشان به قندهارتبعید شدند و مخفی نیز بدنبال آنان تا واپسین سالهای حیات خود درقندهار و کابل بحالت سرگردان و پریشان زیست وفقط آخرعمررا درزادگاهش بدخشان ، سپری کرد.
مخفی بدخشی ومحجوبه هروی با وجود شرایط جانکاه زن ستیزی و تعصبات وحشتباری که با آن روبرو بوده اند، ولی ازانتشار اشعارخود اجتناب نکرده وهرکدام با سرودن اشعار دلنشین، دیوانهای ازخود بیادگار گذاشته اند.
نامه هایی که این دو شاعرعنوانی همدیگر نوشته اند، نمایانگر روزگاران تلخ جامعۀ مرد سالاری است که با شنیدن آن جوانه های امید درقلبهای گرم ازتپش بازمی ایستد، ولی آنان به فلسفۀ امید بمثابۀ قانون تداوم زندگی، اعتقاد راسخ داشتند واین اندیشه را به دیگران نیز انتقال نمودند
در نامه خود خطاب به مخفی بدخشی گفت.
شاکر بخت خودو بخت بدور ازجاهم زاده دامن میرافسرو نسل شاهم
گرچه دور ازوطنم لیک قریبم بشما هم ازآن دیده تر درسحر و بیگاهم
مادر مادر من دختر “شاه محمود ” لیک من عاجزه کوچک آن درگاهم
که خبر میبرد ازمن به “ولی آگه ” ره نشین ره آزادی و انــــدر راهم
مادر دهر که مارا بغمش پروردست آه میگیریم و مینالم و این خرگاهم
دور بیداد به پایان برسانید یــاران ورنه در آیینه خویش چوبرگ کاهم
قندهار آمده ام زاده تشقر غانم مخفی ملک بدخشانم و اندرچاهم

نمونه دیگر ازشعری

خدا کجـاســت که یک آســـمان ستـاره ببارد ز سـمت روشن سبــــز ســــحر دوباره ببارد
برای مادر عاشـــق، به کودکـان، به غریبــان به جـای آتـــش و باروت گل بهـــاره ببارد
جبین و گیسوی مشـــرق لهیب شیون و دود است مگــر که حکم خـدا بود کاین شــــراره ببارد؟

وبالاخره این شاعر جوان وادیب شهر هرات در این شهر وفات وآثار گرانباهای خودرا به ما یادگار گذشته است.

رویش شاد و یادش گرامی باد.